

گاهی وقت ها سکوت رساتر از فریاد است و آن سکوت .....
شاید سکوت نهایت صداست نهایت عشق و نهایت بودن
و به همین دلیل این چنین خاموش است چون می دانم که عشق با هر
چیزی در آمیزد ذات او را عوض میکند صدا با تمام رهایی اش در
بند زمان است و در اندک مدتی محو می شود اما عشق در حصار
هیچ چیز نیست و خود همه را محصور کرده.
نهایت عشق تویی دوست داشتن تو زیباست نیازی که در نهایت
عشق است و صدایی که در نهایت خاموشی است.
شاید اگر سکوت صدا میکرد رساتر از فریاد می شد ما از کنه هستی
بی خبریم نهایت هستی عشق است ولی نهایت عشق را نمی دانیم
صدا با کلام زیباست و سکوت در مواقع رضایت.
ای کاش تن خاکی من همان فریاد من باشد و روح من همان عشق و سکوت
چون می دانم که تن خاکی مانند فریاد کوتاه و زودگذر است و در نهایت این
عشق است که می ماند و روح من که همان سکوت است.
عشق تو تا پایان جهان با من است حتی اگر مرا بسوزاند و خاموش کند.

اینکه تمام عشق خود را نثار کسی کنی تضمین نمیکند که او نیز تو را دوست بدارد
به ازای عشقی که می ورزی انتظاری نداشته باش.
صبر کن تا اینکه عشق در قلب او رشد کند و حتی اگر در قلب او رشد نکند در قلب تو خواهد ماند.
عشق به سراغ کسانی می آید که هنوز امیدوارند با اینکه زمانی مایوس شده بودند
کسانی که هنوز باور دارند با اینکه روزی به ایشان خیانت شده بود.
به دنبال چهره ها نرو رنگ می بازند به دنبال ثروت نرو از بین می رود دنبال کسی برو که باعث شود
لبخند بزنی برای اینکه یک لبخند می تواند یک روز تاریک را روشن کند.
آغاز عشق این است که به کسی که دوستش داریم اجازه بدهیم خودش باشد و او را با
تصویری که از او در ذهن داریم آلوده نکنیم.
در غیر اینصورت عاشق انعکاس خود خواهیم بود که در او می بینیم.....

زمانی که از آگاهی سر شار گشتیم عدم امکان شناخت راز نهفته در عشق را خواهیم
دانست. چرا که عشق ثابت نیست ثابت کننده است. نه مفهوم کهنگی دارد و نه پیامی
نو .با پدیدار شدن آن در وجود بیداری را حس خواهیم کرد و حلاوت آن را درک.
وقتی عشق به دروازه ی وجود می کوبد یعنی از تنگناها بیرون بیا مرزها و فاصله ها
را نادیده بگیر و مفهوم نامکانی و نازمانی را یکجا با خود حمل کن.چرا که حتی سایه ی
عشق همه چیز را به معنای هستی نزدیک تر می کند . وقتی عصاره ی جان مملو از عشق
شد آن وقت آزادیم که تصمیم بگیریم که تصمیمی بگیریم.
شاید بتوانیم از فراز و نشیب ها بگریزیم اما از خویش چطور؟؟ بهای سنگین دستیابی به گنج
عشق همانا گذشتن از روی خویشتن است . همچون مخمل خوابی که از بیداری گذر میکند
تا در خلا رویا بیارامد اگر بتوانیم عشق را بر لوح جان بنویسیم کوچه تمامی سینه ها دویدن ما
را حس خواهد کرد و خواهید دید که چرا حتی به روی خط هجر نقطه پایان را می بوسیم.
عشق چون دریای بیکرانی در جام وجود زندانی است و تنها با تازیانه اش بر نسیم لحظه ها
شمارش آن را بر دوش خود حس خواهیم کرد و از خود آزاد خواهیم شد از خودی که دست
غزل نبض رگ های احساسش را لمس کرده.

تنهایی با تمام نگرانی هایش لااقل یک احساسی است که هیچ انسانی نمیتواند آنرا
به تصویر بکشد ای پرنده ی کوچک و زیبایم که در آسمان بیکران وجودم به پرواز
در آمده ای ای کاش می دانستی چقدر دلم برایت تنگ شده و دوستت دارم...
به من بیاموز چگونه اشک تنهایی ام را بر بال مرغان مهاجر به آنسوی دره ی
خستگی ها بیندازم بگو چگونه میتوانم ؟

باد سرد می وزد و دوستان را به نحوی وحشت انگیز از یکدیگر جدا می کند
ولی ای دوست من حتی طوفان های سهمگین هم قادر نخواهند بود که تو را از من جدا کنند.
این تو هستی که در صفحه قلبم خواهی درخشید و امیدهای سبزی را در دل من زنده میکند.
تو گل سرخ منی تو گل یاس منی,
تو چنان شبنم پاک سحری نه به خداوند تو از آن پاک تری
تو بهاری نه بهاران از توست و تو چون مصرع شعری زیبا
سطری برجسته ای از زندگی منی

هوس های زمینی را عشق می نامیم
و چنان دلبسته ی هوس هایمان میشویم
که عشق را فراموش میکنیم عشق احترام
عمیقی است به هستی هر آنچه باشد ازعشق
توقع نداشته باش اینگونه قادر خواهی بود
عاشقانه زیستن را تجربه کنی


منتظر نظرات شما دوستان خوبم هستم ....


